من مست و تو دیوانه

مارا که برد خانه؟

185- فاصله ها

فاصله ها همیشه بد نیستند. گاهی باعث میشه  بفهمی کسی به یادته. کسی دلش برات تنگ میشه .یکی هست که هنوز دوستت داره. یا اینکه دوری مسافت هست اما رابطه ها پا برجا هستن اونوقته که عزیزتر میشی. هواتو بیشتر دارن . همش منتظر دیدنت هستن. تتو هر خوشی جات رو سبز میکنن. توی غمها سعی میکنن خبر بد بهت نرسه مبادا  توی غربت دلت بگیره. این جاست که میگن "فاصله دورت نمی کند "

ولی کی از دل آدم تنها و توو غربت خبر داره. وقتی بین این همه آدم ناشناس سعی میکنه چهره های مشابه یه عزیزِ آشنا رو پیدا کنه. همش چشماش دودو میزنه که نگاه پدر ، لبخند مادر ، صدای خواهر یا  قد و قامت برادر رو  میون اینهمه ناآشنا پیدا کنه. خیلی وقتا ته دلش یهو خالی میشه از اینکه شمایل یه دوستِ جانِ دل را توو چهره ی یک آدم ِ هزار پشت غریبه میبینه که کنارش می گذره. دلش میخواد بدّوه طرفش اسمش را صدا بزنه و  از پشت بغلش کنه و یک معجزه بشه و  این خیال واقعی بشه ... ولی با خودش فکر میکنه که وقتی غریبه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش می اندازه، چطور آب شه و توو زمین فرو بره.

ولی واقعیت همین تنهایی و دلتنگی هاست .

اینجاست که دیگر فاصله ها خوب نیستند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ساعت 9:47 توسط مستانه |


184- باز پاییز و هوای جنون

پاییز که می آید هوای جنون به سرم می زند.

+ هوای بارون . مهدی شکوهی

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ساعت 8:50 توسط مستانه |


183- خوشبختی به همین سادگی ست

حس کردم که پست قبلی شاید از نظر دوستان بوی ناشکری میداد. ولی فقط از سر دلتنگی بود . من یاد گرفتم که خوشبختی رو توی نکته های کوچیک زندگی پیدا کنم.خیلی وقت بود میخواستم اینو بنویسم...

خوشبختی یعنی این که :

صبح که زودتر از من بلند می شی اونقدر بی سر و صدا کارهاتو میکنی که منی که خوابم اینقدر سبکه لای چشمام هم باز نشه. من شبا که تو خوابی پاورچین قدم بردارم مبادا خوابت پریشون شه.

خوشبختی یعنی  تو با شوخی و بازی بچه رو از خواب بیدار کنی تا سرحال بره مدرسه زمانی که من دارم  کیف و تغذیه اش رو آماده میکنم.

خوشبختی یعنی صبح وسط اینهمه بدو بدو یادمون نره که تو واسه من چای دم کنی و من واسه تو شیرخنک بریزم توو لیوانت.چون صبح ها نه تو چای میخوری نه من شیر.

خوشبختی یعنی وسط روز من به تو پیام بزنم تو به من زنگ تا از حال هم خبر داشته باشیم.

خوشبختی یعنی هرکی زودتر مسواک میزنه واسه اون یکی هم خمیر دندون بزنه روو مسواکش.

خوشبختی یعنی  من یادآوریت کنم که نیازهای مادر و خواهرت یادت نره تو حواست باشه مامان و بابای من دلشون واسم تنگ نشه و زود به زود منو ببری خونشون.

خوشبختی یعنی با هم یاد یه چیزی بیافتیم. یعنی هوس های منو بدون اینکه به زبون بیارم برام فراهم میکنی. یعنی تو قصد  میکنی من عمل.

خوشبختی یعنی پسرکمون هرچیزی رو که دوست داره باید سه قسمت کنه. یعنی مهربونی رو بلده. خوشبختی یعنی تونستیم یادش بدیم گذشت یعنی چی.

خوشبختی یعنی وقتی تو حال نداری من خوابم نبره .  وقتی من حوصله ندارم  تو صبوری میکنی.

خوشبختی یعنی من و تو پسرک هرکدوم خونه نباشیم اون دوتا دلتنگند. یعنی ما با هم خوشحالیم.

خوشبختی یعنی همین چیزهای کوچیک و ساده.

+سپندارمذگان مبارک

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ساعت 12:5 توسط مستانه |


182- دلتنگ خودم هستم

دلنازک شده ام...هی دلم گریه می خواهد. هر ترانه غم انگیزی ؛ سد غرورم میشکند و سیل اشک فرو میریزد. خدا نکند که تنها باشم ، آنوقت ست که دیگر بی تعارف دشت گونه هایم را با  رودی زلال و ناخواسته و غیرقابل کنترل سیراب میکند. دلتنگی نوزاد نیامده ام را میکنم . دلتنگ خود شاد و پرانرژی و با حوصله ام میشوم.

بی حوصله و  دلتنگم. بدون اینکه بخواهم و بر خلاف عادت تمام دوران زندگیم با هیچ کس رفت و آمدی ندارم . اصلا حال مهمانی را ندارم. همه تفریحم شده سرکار رفتن و با همکارم خرید کردن... او برای خودش می خرد و من برای فسقلی.

ذوق هیچ را نمی کنم. حوصله روزمرگی را هم ندارم. هر  چه به خود می پیچم تا بلکه خانه تکانی را شروع کنم  راه به جایی نمی برم.

مادر شور می زند که چرا هرجا که دعوتم میکنند به بهانه ای نمی روم. پدر نگران ست شاید معضل مالی دارم و بی بهانه کات هدیه ای نیم میلیونی میدهد تا بلکه از این حال و هوا دربیایم.

از خودم بدم می آید وقتی اینقدر به فسقلی گیر میدهم. پسرکم تحمل میکند و هیچ نمی گوید. گاهی دلم برای همسرجان می سوزد که در هیچ نشاطی همراهیش نمیکنم با اینکه او در تمام بی حوصلگی ها مرا پشتیبانی می کند.

به گمانم به ورطه ای از افسرگی افتاده ام. تمام عکس هایم را از موبایل و دوربین پاک میکنم. از قیافه خودم از اخلاق عصبی و بی حوصلگی های خودم متنفر شده ام.

از اشک...چشم هایم می سوزد و صورتم خیس ست .الان.

این نوشته هم بر آمده از احساس خیسی ست که از شنیدن  این ترانه  بوجود آمد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ساعت 9:20 توسط مستانه |


181- آشفته بازار

مدتی ست که خواب هایم نمی گذارند بخوابم

خسته و کوفته از خواب بیدار می شوم

سرتاسر خواب در تقلا هستم

خواب کسانی را میبینم که سالهاست در زندگیم رنگی ندارند، حضوری ندارند ،در ذهنم هم نیستند.

 

اصلا انگار در دنیای دیگری سیرمیکنم.اگر تناسخی وجود داشته باشد ، مطمئنم که در خواب، در زندگی پیشین یا آتی هستم. زمانی که مربوط به این روزگار نیست.

خواب می بینم که خانه ام در باغ بزرگی است.

اصطبل اسب دارم... شور کاه و یونجه اسبهایم را میزنم. 

خواب جایی را می بینم که اصلا اسمش را هم نشنیده ام.(کلی سرچ کردم تا آن مکان دور افتاده را پیدا کردم)

اصلا تا حالا هیچکدام از شما خواب شاهزاده انگلیس را دیده اید؟

من خواب دیدم که عکس شاهزاده و زنش را در کیف پولم داشتم و شایعه بود که میخواهند طلاق بگیرند.

درخوابم یکی از پسرهای فامیل که کوچکتر از من ست عاشقم میشود.

گاهی متاهلم و خواستگار دارم.

در ماشین در حال حرکت باز میشود و نزدیک ست که به بیرون پرت شوم.

در سرازیزی ترمز ناشین می برد.

سرتاسر یک خیابان سربالایی را پیاده میروم و ده ها سگ خوابیده ، تکی و جفتی و با توله و بی توله میبینم.

خلاصه آشفته بازاری ست خوابهایم...

دلم یک خواب بی دغدغه میخواهد

بی فیلم سینمایی !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ساعت 0:25 توسط مستانه |


180- رگ گردن

یواشکی با خدا:

ای خدایی که از رگ گردن به من نزدیک تری

رگ گردنم گرفته

چند روزیه درد دارم

میشه شما یه معاینه کنید؟

" از طرف کودک درون"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 13:10 توسط مستانه |


179- معابر

هوا سرده ، خیابون سُرشده از نم نمک بارون. ماشینا هول دارن واسه از هم سبقت گرفتن. آدما مستاصل واسه رد شدن از عرض خیابون، از میون ماشینا.

منم یکی از همه. باد یخ میزنه توو چشمام. اشک حلقه میزنه. زود زود پلک میزنم که بتونم جلومو ببینم. میرسم وسط خیابون...این وسط نرده کشیدن و سنگ گذاشتن که خط ویژه جدا کنن. از این خط به بعد یعنی نصفه دوم خیابون دوسویه ست... باید حواست باشه که جای راست؛ چپتو نگاه کنی و زود سرت رو سوییچ کنی راست تا زیر هیکل غول آسای اتوبوس نری یا با تنه عجول تاکسی برخورد نکنی.

بالاخره رد میشم از  یقه ی راه راهِ قبل از سه راه-از خط عابر. به تهش که می رسم، پلی وجود نداره . یه نهر پهن و عمیق. وقتی که هوا  آفتابیه و جوی ها خشک ، میشه از وسطش با زحمت رد شد ،البته اگه زانو و کمرت سالم باشه واسه پایین و بالا رفتن از جدول کنارش. ولی حالا که بارون زده ،کثیف و لیزه.

راه پس و پیش نیست. حاشیه جدول رو میگیرم میرم جلو تا یه پل پیدا کنم..... اگه ماشینی جلوی پل توقف نکرده باشه!!!

یادم میاد  وقتی که با کالسکه بچه راه می افتادم توی خیابون. اگه از دست اندازهای پیاده رو جان سالم بدر می بردم ، گاهی نصف طول خیابون رو که میومدم ، می رسیدم به یه ماشین که پارک عمودی کرده بود روی پل ، اونوقت بود که باید کلی از مسیر رو بر میگشتم تا به یه پل دیگه برسم ، بندازم توو خیابون و هزار خطر رو به جون خودم و بچه ام بخرم.

یا نرده هایی که واسه جلوگیری از ورود موتوری ها توی پیاده رو ها یا دم در پارکها میزنن خیلی اذیتم می کرد. حتی خیلی از پاساژها که ورودی شون پله داشت باعث زحمت بود برای منی که کالسکه به دست  مجبور بودم وارد بشم. با یه دست بچه رو میزدم زیر بغل، ساک وسایل روی دوشم ... اسباب بازیش می افتاد... گاهی شیشه شیرش توو دستش واروونه میشد و رومون میریخت ، تازه با این اوصاف باید کاسکه رو یه دستی بلند میکردم و از پله ها بالا می بردم.... این روزها هم که کمتر کسی پیدا میشه خود جوش به دیگران کمک کنه... گاهی خودم از بعضیا... اونم کسایی که فکر میکردم شاید بی ریاترند کمک میخواستم مثلا سر کالسکه رو واسم بگیرند. تازه مصیبت بعدی پله برقی بود.... اینا به کنار، پل عابر پیاده چه پله هاش برقی بود و چه نبود ، فاجعه به حساب میومد.

حالا من آدم سالم و توانا ؛اینقدر واسه عبور و مرورم توو خیابونای شهر اذیت میشدم و میشم ، چه رسد به حال ناتوان های جسمی - حرکتی.

کاش کسی فکری به حال مناسب سازی معابر میکرد!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392 ساعت 11:31 توسط مستانه |


178- تفاوت تقدیر

حکمت ، مصلحت  یا سرنوشت چی باید برات  در نظر گرفته باشه که با یه نفر با شرایط مشابه ،باید اینقدر تفاوت در تقدیر رقم خورده ات داشته باشی.

توی بیمارستان توی دوتا اتاق بغل دست هم... دو خانم باردار که یکی باید برای حفظ  جنینش و دیگری به دلیل عارضه و بیماری ،برای سقط جنینش تلاش میکردند.

برای یکی آمپول و دارو و مراقبت که بچه اش بمونه  اما  درد میکشید و خونریزی داشت. اون یکی که باید با آمپول های فشار و داروهای سقط ،جنینش از بدنش خارج بشه، ولی مقاومت نشون میداد و بچه محکم  توو دل مامانش چسبیده بود.

این چه تقدیری هست یا مصلحتی، فقط خودش میدونه و خودش....

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ساعت 8:33 توسط مستانه |


177- رفیق نیمه راه

شاید برای هیچکس غم ی را که به چله نشستم قابل درک نباشد..خودم هم تا تجربه اش نکردم، نفهمیدم که ممکن ست از دست دادن چیزی که نه دیدمش و نه وجود خارجی در زندگی داشته اینهمه روحیه ام را از پا در آورد... امیدوارم که هیچوقت هم  برای هیچ کس پیش نیاید.

دیروز چهل روز گذشت.... پاره تنم را... جگر گوشه ای که سه ماه دیگر باید در آغوش می گرفتم را از دست دادم.

گفتمش رفیق نیمه راه شدی مادر... من نتوانستم آنطور که باید مراقبت باشم. اما حالا که فرشته بودن را به زمینی شدن ترجیح دادی، تو از آسمان مواظب من باش. نگهبان آسمانی ام شو...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ساعت 13:19 توسط مستانه |


176- بازگشت مستانه

سلام...

باورم نمیشه که بیشتر از پنج ماهه نیومدم خونه مستانه ای-ام رو  یه دست و رویی بکشم....

دلم واسه همه دوستای مجازیم تنگ شده.

مرسی از اونایی که نگرانم بودند

و ممنون از همه اونایی که فراموشم کردند

خوبیش اینه که فهمیدم  اگه جلو چشمشون نباشم دیگه توی دنیاشونم نیستم.

.

.

.

فقط اومدم بگم که روزهای سختی رو داشتم

پر از بیماری

سختی

اشک

و دلتنگی.

حالم که رو به راه شد باز می نویسم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392 ساعت 11:56 توسط مستانه |


175-دو روی سکه

قبولش ندارم به هیچ وجه، ازوقتی اون روی سکه اش رو دیدم ،اصلا نمیتونم دیگه اعتماد مطلقی رو که بهش داشتم رو باز به خودم بقبولونم.

به نظرم  هم تدینش ظاهری و هم شخصیت مثبتش قلابی .

انگار فقط ازدواج کرده که دهن مادرش رو ببنده. اصلا رضایت قلبی و عاطفی زنش براش مهم نیست.

بچه دار شده که برچسب عقیم بودن روش نذارن چون یه بیماریه موروثیه توو خانوادش و تمام هم و غمش در ..... با خانومش در ابتدای زندگیش واسه بچه دارشدن بوده. و حالا نه حوصله بچه رو داره نه براش مهمه که خانومش نیازهای غریزی هم داره.

و همه اینها به کنار ، با تمام  وجهه جنتلمنی که میون مردم داره و همه به عنوان یه مومن امروزی میشناسنش، زیر زیر دوست دختر داره و بامزه اینجاست که زنش رو محدود میکنه در روابطش حتی با نزدیکترین کسانش.

و اینقدر میخ شخصیت مثبتش رو محکم کوبیده که اگه بخوای رسواش کنی متهم به ادعای دروغ میشی.

واااای که خسته شدم از این دو روویی. به هر شکلی اش. چه در دوستی و زناشویی چه در اجتماع بزرگتر.

 

+چرا؟؟؟؟

"وقتی زنی به شوهرش خیانت میکند اورا سنگسار می کنند...

اما

وقتی مردی به زنش خیانت می کند میگویند،به شوهرت محبت نکرده ای..."

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ساعت 18:6 توسط مستانه |


174-دندان

خیلی چیزها به دندان بستگی دارد

مثلا هدیه که میدهی باید منتظر شمردن دندانهای اسب پیش کشی ات باشی اما مباد آنروزی که تو هوس کنی دهان اسبی را که هدیه گرفتی بشماری که شمردن همان و رم کردنش همان.

حالا کِی  شمردن کاربرد داره؟ وقتی که بصورت ناشناس توو یه محل پرت و پلا مرده باشی از صورتت هم نشه تشخیصت داد اونوقته که اگه پرونده دندونپزشکی و عکس رادیولوژی از فکت داشته باشی ، بازماندگانت می تونن به کمکش ثابت کنن که تو، تویی!

و اما باید مراقب دندونای تیز باشی...مگه نشنیدی که میگن "دندونش رو  تیز کرده" ؟

البته بستگی داره که این دندن تیز کرده توو دهن یه سگ باشه و پاچۀ متجاوزین رو بگیره یا برای یه گرگ باشه و بره های بی گناه رو بدره.

وقت خرید باید حواست به فروشنده های "دندون گرد" باشه، وگرنه کلاه سرت میره.

وقتی تین اجر هستی به در و دیوار میکوبی که آدم حسابت کنن! میگن بذار عقل رس بشی!!!! حالا من موندم که به دندون به درد نخوری که تا در میاد ، میکشن میندازنش دوور ، چرا میگن "دندون عقل"؟؟؟

میگن "دندون طمع رو باید کشید" ولی اونی که طماع هست ، حاضر نیست چیزی رو از دست بده. همه چیزو واسه خودش میخواد . اونوقت یکی بغل گوشش هست که مجبوره "با چنگ و دندون" زندگی شو نگه داره. و  از نداشته ها نناله چون باید باور کنه که "هر آنکه دندان دهد ، نان دهد"

بهترین خاطره دندون همون غذای  لذیذ و خاطره خوشی هست که "مزه اش زیر دندونت می مونه".

"اولین دندونای شیریت" که در 6  -7 ماهگی در میاد و در 6-7 سالگی می افته شاید برای تو کمی دردناک باشه ولی برای مامان و بابات خاطرۀ شیرینی هست.

خیلی پر حرف کردم ؟ "دندون روو جیگر بذار "، الان تموم میشه.

همه اینا رو گفتم که بگم قدر دندونهای سالم رو اونی میدونه که دندون درد میگیره.

 

همیشه از بچگی مراقب دندونام بودم و با خودم شرط کردم که تا 35 سالگی هیچ دندون خراب یا پرکرده ای نداشته باشم که واقعا هم هیچ مشکلی نداشتم  تا در میانه 35 سالگی بی هیچ آلارمی وقت جویدن آدامس زایلتول حس کردم دونه های زبر وسط آدامسه که نگوو دندونامه که خرد شده و دارم میجوم. فردای اون روز هم یه سفر دووور رفتم و وقت دندون درد به خودم لعنت فرستادم که دِد لاینِ داشتن دندونای سالمم رو گذاشتم 35سالگی نه مثلا 75 سالگی.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ساعت 10:27 توسط مستانه |


173- سعدی و سپهری

امروز اولین روز از زیباترین ماه سال ست

بهشت ماه های خدا.

روز بزرگداشت بزرگ شاعر سرزمینم سعدی

شاعری که در سرسبز نگهداشتن ادبیات فارسی سهم بسزایی داشته

بوستان و گلستانی آفریده که در این چند قرن هنوز طراوت دارد!

 

روز درگذشت شاعر نقاش و عاشق معاصر سهراب سپهری عزیز نیز هست

سهراب شاعری که نقاشانه می سرود.
 
 نقاشی که شاعرانه می کشید.
سهراب نمی میرد
او با نقشینه هایش روی بوم و
نگاره هایش روی دفتر زنده است.
 
یادشان ماندگار.
 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 23:58 توسط مستانه |


172-ندانستن عیب نیست

میگن بی خبری از خبر بد بهتره.

راست میگن گاهی. نباید دونست یه چیزهایی رو. که اگه فهمیدی شاید تحمل نیاری. اگه وارد جزئیات بشی صبوریت رو از دست بدی یا که نه سکوت کنی و از درون داغون شی. چون نه می تونی اعتراض کنی نه می تونی با کسی درمیون بگذاری. پس سعی نکن همه چیزها رو بفهمی. یه حرفایی ؛یه رازهایی پنهون بمونن بهترند.

خیلی وقت بود که میخواستم مثل یه دوست باهات درمیون بگذارم این موضوعو اما ترجیح دادم مسکوت بمونه. کاش نپرسیده بودی تا نگفته بودمت. حالا هزار پروانه در دلم بال بال میزنه که قدرت تحملش رو داشتی یا نه.که الان خوبی یا پریشون.

کاش از حالت خبر داشتم. میدونم که میری و تا مدتها خودت رو پشت سکوتت پشت سایه های موهومِ نبودنت قایم میکنی.

حالا میفهمم که ندونستن هم همیشه عیب نیست این بار پرسیدن عیب بود. کاش نمی خواستی بدونی.

+خداحافظی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392 ساعت 23:23 توسط مستانه |


171- سال نو مبارک

روزهاتون رنگی تر از رنگهای بهاری

دلتون مملو از شادی های عید

باغ دلتون پر از شکوفه های زیبا

همه آرزوهای قشنگتون برآورده

ببخشید اگه تک تک بهتون سرنزدم برای عرض ادب و تبریک سال نو.

پیروز و سربلند باشید 

و ممنون از مهر بی پایانتون.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392 ساعت 0:32 توسط مستانه |


170- یادآوری

یادم نرود که بی بهانه ،بی چشمداشت پاسخی برای عشق هم میشود دوست داشت
پس زيبايي هاي کوچک را ببینیم و دوست بداریم حتي اگر بین عظیم ترین زشتي ها باشند


و آدمیان و اتفاق ها را همانطور که هستند قبول کنم، نه آن گونه که دلم مي خواهد باشند.

يادم باشد که نه تنها دیگران را که خود را نیز دوست بدارم.

فراموش نکنم که من اگر خود با خويشتن آشتي نکنم هيچ شخصي نمي تواند مرا با خود آشتي دهد

يادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم که اگر نباشم نمی توانم به دیگران نیز مهر بورزم...

+یاد آوری های بعدی با شما:

+یکی هست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 22:13 توسط مستانه |


169- غیبت

دلم واسه همتون تنگ شده

ولی نمیدونم چرا نمی تونم ... نمیشه بیام اینجا

گره خوردم توو هم اساسی! سر کلاف رو هم گم کردم.

ممنون از دوستانی که به یادم بودند.

+ فعلا  یه مدت گوش کنید تا من از گرفتاری دربیام.گره ها رو باز کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ساعت 0:28 توسط مستانه |


168- بوی عشق و خیانت

خودش چهل سالش بود که یه دختر بیست و چند ساله رو گرفت . بنظر خیلی مومن،  معقول و خجالتی می رسه. ظاهر خیلی معقول و مودب و جدی داره. تازه دو سال و نیم از ازدواجشون گذشته بود خانومش فهمید که با یکی در ارتباطه و ابراز کرد .شوهره همچین کولی بازی درآورد که خانوم پریشون و پشیمون شد ولی سعی کرد فراموش کنه. بار دوم تقریبا دو سال بعد بود که مهمونی بودند که الارم اس ام اس موبایل شوهره رو شنید و گوشی خواست به شوهره بده که اول پیغام رو رو صفحه اصلی دید ... یه قربون صدقه مشتی ... رفت و گوشی رو به شوهره داد و سکوت کرد.... در چند روز بعدی با نامه نوشتن و کم حرفی بهش فهموند که از دستش ناراحته .... شوهره هم براش نوشت که اشتباه میکنی و این یه مسئله کاملا یه طرفه ست و در محیط کار مجبورم که تحمل کنم و هیچکی مثل تو نیست و من زن و زندگی و بچه ام رو دوست دارم.

تا اینکه..... حالا بعد دو سه سال وقتی آقا پای لپ تاپ بخاطر سرعت پایین اینترنت نتونسته بود به ایمیلش دسترسی پیدا کنه و همینجور بلند شده بود رفته بود.... خانوم اومد و خواست آرشیو مکالمات خودش رو چک کنه که ناخواسته به صفحه شوهرش که از قبل باز مونده بود رسید. و دید که بله همچنان روابطی وجود داره. قربون صدقه ها و بوس و آغوش های مجازی و مرور خاطراتشون که حاکی از روابطی واقعی داره هنوز هم پا برجاست و این دو سال آرامش به دلیل منتقل شدن اون همکار خانوم به جای دیگری بوده.

حالا خانوم خونه مونده بی تکلیف و پریشون که باز این بار رو چه کنه. اگه به روی خودش نیاره از درون نابود میشه و می ترسه که اگه ابراز کنه که ماجرا رو میدونه حریم ها شکسته بشه و زندگیش با یه بچه از بین بره.

مشکل اینجاست که هیچ کی باورش نمیشه که آقایی با این ظاهر محترم و خانواده دوست و دلسوز همچین خطایی کرده باشه. اونم با یه دختر جوون. هرچند که خانومش هم جوونه.

انگار که فقط ازدواج کرده که مجوزی برای هوس هاش داشته باشه اونم با کسی که روابط خونوادگی نزدیکی دارن و نشون دادن اختلافشون تف سر بالاست.

ازم مشورت خواست... من واقعا نمیدونم چی بهش بگم که اوضاع زندگیش بدتر نشه.

+ ادامه مطلب که جایی خوندم و بی ربط به ماجرا نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ساعت 11:18 توسط مستانه |


167- دلتنگ روزمره

هر چه به گوشش میخوانم که ول کن بابا . دست از سرم بردار . من متاهلم . بچه دارم . وقت ندارم برای تو . باید به زندگیم برسم. به ترو تمیز کردن خانه باید به فکر آشپزی و ناهار ظهر همسرم. مشق و درس فسقلی ام باشم. انگار عاشقم شده. رها نمیکندم. ده روزی ست که از زندگی افتاده ام. از خواب و خوراک و حتی نفس کشیدن . خسته شده ام خسته. کاش دست از سرم برمیداشت. همه اش دلشوره دارم. سرم داغ ست . حالت تهوع دارم .درد سراسر تنم و  اضطراب تمام دلم را تسخیر کرده.می ترسم آخر این طپش های مدام قلب کار دستم بدهد.دلم روزهای عادی و فکر راحت همیشه را می خواهد. روزهای کار و  روزمره ام را. که صبح فسقلی را که راهی کردم لیوان چای بدست پای لپ تاپم بنشینم و وب گردی کنم . به نوشته های دوستانم لبخند بزنم و سری به شعر و داستانک ها بزنم و با دوست راه دور و خواهرک بلاد غریبم کمی کل کل صبحگاهی داشته باشم و به آشپزی و تمیزکاری خانه برسم و روزهای کاری را به سر کارم بروم.

دلم تنگ شده برای آغاز یک روز واقعی در دنیای مجازی با دلی راحت نه در حضور این عاشق سمج که زل زده در چشمانم راه نفسم را گرفته و با حضورش رمق از تنم رفته. تو را به جان مادرت برو جناب آقای آ.ن.ف.ل.و.ن.ز.ا!

+از lara fabianبشنوید

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391 ساعت 8:28 توسط مستانه |


166- سیر

توو محل کار بچه ها ناهار میخوردن. به منم تعارف کردن. ترشی خوش رنگ و لعابی هم داشتن. یه کم چشیدم ،نخوردم. اصلا میخواستم برگردم خونه واسه ناهار. اگه یه کم هم میخوردم سیر میشدم و نمیتونستم خونه چیزی بخورم.

رفتم سر تجریش که سوار تاکسی خطی بشم. یه خانومه ایستاده بود که منتظر بود ماشین پر بشه وگرنه که سوار ماشین گذری بشه. تا من سوار شدم پرید تو ماشین. هی روش رو برگردوند و با روسری اش جلو دهنش رو گرفت. هی زیر لب یه چیزایی میگفت . فهمیدم که داره در مذمت سیر میگه. دیدم خیلی ناراحته گفتم که من که متوجه بوی سیر نشدم خودتون رو ناراحت نکنید من اصلا اذیت نشدم ...بو نمیاد که!

وقتی داشت سر فرمانیه پیاده میشد یه چشم غره ای رفت و گفت بنده خدا  سیر خوردی و دهنت بو میده اونوقت....

تازه فهمیدم که ترشی که توو محل کار بهش ناخونک زدم سیردار بوده!!!!

+ خاطره یک دوست.

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 8:47 توسط مستانه |


165. مراقب یا مراقبه

این روزها باید مراقب بود .مراقب همه چیز. باید بپایی کلامت را که از پرچین ادب یهو پا ورنچیند آنور. مراقب دلت باشی که به نگاه ناگهانی سست نشود، نلرزد. مراقب باشی گول ظاهر نام و نشان ها، پُست و مقام ها را نخوری. مراقب باشی هوس آنی را نکنی که برای تو رقم نخورده. مراقب دست های کج فکرهای کج و قدمهای کج باشی که گرفتارشان نشوی.

این روزها اگر هم شسته رُفته زندگی کنی دست،چشم، فکر و قدم های پاک داشته باشی و مراقب لغزش ها باشی باید که در ضمن آن حصار بکشی دور خودت مراقب تمام هجوم های بیرونی و درونی باشی.

به قولی...
مراقبــــه :
هرجائی نرفتن,هرکسی را ندیدن,هرچیزی را نخوردن,
هر حرفی را نزدن,هر فکری را نکردن,هر را هی را نپیمودن
و هــــــــــــــــــر چیزی را نخواســـــــــــــتن.

 

کاش میشد روزگار را با مراقبه زندگی کرد.

+ بشنوید گل و خار شهرام شکوهی را.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ساعت 8:57 توسط مستانه |


164- تک بودن

افراد حس متفاتی دارند در مقابل مورد توجه دیگران بودن ... نه که بد باشد اصلا در ذات آدم سالم ست که بخواهد مورد توجه خاص باشد . 

اینکه موفقیتت تو را آنچنان بالا ببرد که  توجه دیگران را به خود جلب کنی بسیار هم پسندیده ست اما نه اینکه ظاهرت چنان عجیب و غریب باشد که هر کس از کنارت رد شود برگردد و یک بار دیگر براندازت کند. من اینگونه جلب نظر ها را نمی پسندم . هر چند که دوست هم ندارم ظاهرم کپی برداری از سر و وضع دیگران باشد. همیشه سعی میکنم انتخابهایم کمابیش تک اما برازنده و سنگین باشد.

اینها مقدمه بود بر اینکه بگویم احساس دوگانه ای داشتم این مدت در برابر نگاههای متعجب و پرسشگر افرادی که اتومبیل جدید ما را می بینند و مرتب بوق میزنند یا دنبالمان می آیند ....عقب و جلو میکنند تا بفهمند این ماشین تازه از کدام کارخانه و شرکت ست.

نه که فکر کنید ماشین ما چیز عجیب و غریبی ست ها.... نه . فقط جزء اولین هایی ست که از کمپانی تحویل گرفتیم... از همین ماشین های ثبت نامی داخلی ست... گفتم که فکر نکنید دارم پز میدهم مثلا.

این دومین باری ست که جزء اولین تحویل ها اتومببیلمان را میگیریم. و همین باعث شد که از اطرافیان هم بشنویم که شما همیشه باید تازه ترین را داشته باشید؟ و ...

خلاصه که داشتن یک چیز تازه و تقریبا کمیاب ـدر حال حاضرـ با سنگینی نگاه ملت خوب و بد احساساتم را در هم ریخته بود.

همین!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391 ساعت 13:48 توسط مستانه |


163- همزیستی

مثل بچه کبوتر لانه گم کردۀ بی مادر به آغوشم پناه می آورد .... تا مدتها به تخت سینه ام می چسبد .

رهایم نمیکند. به هم خو میکنیم در طول مدت همزیستی مان.

اما گذشت زمان هم او را بی تابِ پریدن از من میکند و هم مرا کلافه ... بال بال میزند که از سینه ام بپرد بیرون... کمکش میکنم اما انگار پریدن یادش رفته...پایش سنگینی میکند ...

با اینکه به بودن با هم عادت کردیم ولی انگار هر دومان خسته شدیم ....

کاش بروی و با آرامشِ سلامت تنهایم بگذاری .... ای سرفۀ ملعون!!!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391 ساعت 23:2 توسط مستانه |


162- یلدا

  • یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود
  • یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود. «ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.»

     

    یلدایتان به مبارکی و پر نور و پر خاطره باد.

    + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت 23:16 توسط مستانه |


    161- مسابقه عکس کودکی

    اگه دوست داشتید میتونید توی یه مسابقه حدسی شرکت کنید.

    بعضی از دوستان تصویر کودکی شون رو به مسابقه گذاشتند

    برای شرکت به وب  عالمی نوشت تشریف ببرید.

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 ساعت 0:48 توسط مستانه |


    160- بیماری لعنتی

    میدانم چقدر دلش برای آن جفت پاهای چابکش تنگ شده

    دلش برای کوهنوردی برای دویدن های شادمانه برای پیاده روی های پاییزی تنگ شده 

    اصلا همه اینها به کنار دلش هوای این را کرده که کارهایش را بدون فشار و تقلا، بی احساس سنگینیِ نگاه دلسوزانه اطرافیان انجام دهد.

    با اینهمه غرورش را حفظ میکندد.در برخاستن از کسی کمک نمیگیرد بارها به زمین میخورد و با دستانش پاهای سنگین وبی حس را آنقدر جا بجا میکند و خود را به تکیه گاه می رساند که بتواند بلند شود.

    سعی میکنم کمتر به دیدارش بروم. میترسم اشک جمع شده در چشمانم را برای ناتوانی اش ببیند. دلم آتش میگیرد وقتی میبینم به هم سالان خود که در حال بگو بخند کمی دورتر از اویند و متوجه صحبتهایشان نمیشود ملتمسانه می گوید که نزدیکتر بیایید تا من هم شریک خنده هایتان شوم.

    آخ چه بگویم از این بیماری لعنتی که نه سال ست رهایش نمیکند.و خوشحالم که اینقدر امید به بهبودی دارد.چندین سال ست که فکر میکند خوب میشود و باز به سراغ نامزدش میرود.

    آمین شما را میطلبد دعای شفایش!

    +اللهم اشف کل مریض.

    + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391 ساعت 8:30 توسط مستانه |


    159- گرفتار

    دلم واسه همتون تنگ شده ولی همچین گرفتار روزمرگی شدم که نه وقت خوندنتون رو میکنم و نه زمانی برای نگارش پیدا میکنم . پس فقط به سهیم کردن شما دوستان خوب در شعر خوبی که خوندم بسنده میکنم.
    باقی بقایتان ...جانم فدایتان!
     
     
    +قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
    نه،
    هیچ اتفاقی نمی‌افتد
    روزها
    همان‌طور به رود شب می‌ریزند
    ...
    که شب‌ها
    به سپیده‌ی روز ...
    نه پرده‌ای به ناگهان کشیده می‌شود
    نه سرانگشت شاخه‌ای
    به هوای ماه می‌جنبد .
    و نه تو
    از راه می‌رسی !

    قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
    مثلن این‌که :
    تو با شاخه‌ای گل سرخ در دست‌هات
    از راه برسی و ...
    نه ،
    عین روز روشن است ،
    تو رفته‌ای بازنگردی
    و من
    مانده‌ام پشت این همه کاغذ سیاه
    تا هر لحظه
    به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد
    فکر کنم!

    ( رضا کاظمی )
    + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ساعت 14:21 توسط مستانه |


    158- دکوراسیون جدید

    احساس غریبگی که نمی کنید با این دکور جدید خانه مستانه؟

    هر چند بار هم که تغییر ایجاد کنم در قالب وبلاگم باز تم بنفش انتخاب میکنم.

    دست خودم نیست خب!!!

    من بنفش را عاشقم.شایدم اون من رو دوست داره که ولم نمیکنه!

     

    + اینهم یه شعر واسه بی محتوا نبودن پست:

    درخت که می شوم

    تو پائیزی !

    کشتی که می شوم

    تو بی نهایت طوفانها !

    تفنگت را بردار

    و راحت حرفت را بزن !

    "گروس عبدالملکیان"

    + نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391 ساعت 11:21 توسط مستانه |


    157- غیر منتظره

    هزار و یک حرف آماده کرده ام.

    هزار و یک تپش قلبم را نمی توانم آرام کنم ؛  قاطی میشود با بوق های تلفن.

    زود برداشتنت را تشخیص نمیدهم که از التهاب انتظارست یا موقعیت محیط.

    کاش خودت را به نشناختن نمیزدی تا مجبور شوم دوبار اسمم را بگویم.

    آنقدر آرام ، جدی و خونسرد برخورد میکنی که تمام شوق گفتارم می پرد...

    وقتی تازه دل به حرف زدن میدهی که دیگر ذوقم کور شده.

    تبریکم را که با دنیایی مهر و عشق روبان پیچ کرده بودم گوشه حرفهایم میگذارم انگار که چیز مهمی نباشد.

    میخواستم تماسم غیر منتظره ای باشد که به نشاط بیاوردت اما واکنش دیرهنگامت برای ابراز احساسات چنگی به دلم نزد. من بیشتر از رفتار تو شگفت زده شدم تا تو از تلفن من!

    +تولدت مبارک دورِ نزدیک!

    + ادامه مطلب


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 12:34 توسط مستانه |


    157- ممنوعیت

    یک وقتهایی هست که نباید یک کاری کنی یا چیزی بخوری چون برایت ضرر دارد چون نبایدش قوی تر از خواسته توست.مثلا  به شکلات آلرژی داشته باشی و با خودنش به خارش بیافتی.

    گاهی هم نشاید که تو این کار را بکنی نه که آنچنان ضرری برایت داشته باشد ولی ممکن ست عواقبی داشته باشد که در شان تو نیست. مثل اینکه نوشیدنی نشاط آور بخوری و کارهای سبک مغزانه کنی.

    گاهی نه ضررست نه آبرو بلکه خودت ،خودت را منع کرده ای از چیزی. هم دلت میخواهد و هم نمیخواهد

    فقط میترسی ... می ترسی از عادت.

    از بودنش میگریزی که مبادا نبودنش کلافه ات کند. هی پشت دستت را داغ میکنی که جیزست نرو طرفش. نخواه! که اگر خواستی و نبود دلت بهانه می گیرد پا میکوبد ... نمیتوانی برایش مهیا کنی ، شرمنده دلت میشوی.

    ولی همین دل دل کردن هایت دست از سر ناخودآگاهت که برنمی دارد . مرتب با کفش و بی کفش می پرد وسط خیالبافی هات. هی سلام نکرده جست میزند وسط خوابهایت. تا حواست پرت میشود ، برش میدارد میبرد قایمش میکند پیش خودش .. که هی فلانی حواست پیش من است ها...  دنبالش نگرد.

    آنوقت ست که ناسزای دنیا را به خودت میدهی که این چه سختگیری بود که کردم که حالا خجالت میکشم بروم دنبال دلخواسته ای که بیخودی منعش کردم از خودم .

    .... اصلا ولش کن با این حرفها دهن دل شیرین که نمیشود هیچ ، اوقاتش هم از دلتنگی تلخ میشود.

     

    +

    رویاهایم گم شده اند

    تا تو نیایی ،

    و به روزهای خوب شهادت ندهی ،

                          برایم المثنی صادر نمی کنند


    "بهار منصوری"

    + نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391 ساعت 12:3 توسط مستانه |