X
تبلیغات
من مست و تو دیوانه

من مست و تو دیوانه

مارا که برد خانه؟

173- سعدی و سپهری

امروز اولین روز از زیباترین ماه سال ست

بهشت ماه های خدا.

روز بزرگداشت بزرگ شاعر سرزمینم سعدی

شاعری که در سرسبز نگهداشتن ادبیات فارسی سهم بسزایی داشته

بوستان و گلستانی آفریده که در این چند قرن هنوز طراوت دارد!

 

روز درگذشت شاعر نقاش و عاشق معاصر سهراب سپهری عزیز نیز هست

سهراب شاعری که نقاشانه می سرود.
 
 نقاشی که شاعرانه می کشید.
سهراب نمی میرد
او با نقشینه هایش روی بوم و
نگاره هایش روی دفتر زنده است.
 
یادشان ماندگار.
 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ساعت 23:58 توسط مستانه |


172-ندانستن عیب نیست

میگن بی خبری از خبر بد بهتره.

راست میگن گاهی. نباید دونست یه چیزهایی رو. که اگه فهمیدی شاید تحمل نیاری. اگه وارد جزئیات بشی صبوریت رو از دست بدی یا که نه سکوت کنی و از درون داغون شی. چون نه می تونی اعتراض کنی نه می تونی با کسی درمیون بگذاری. پس سعی نکن همه چیزها رو بفهمی. یه حرفایی ؛یه رازهایی پنهون بمونن بهترند.

خیلی وقت بود که میخواستم مثل یه دوست باهات درمیون بگذارم این موضوعو اما ترجیح دادم مسکوت بمونه. کاش نپرسیده بودی تا نگفته بودمت. حالا هزار پروانه در دلم بال بال میزنه که قدرت تحملش رو داشتی یا نه.که الان خوبی یا پریشون.

کاش از حالت خبر داشتم. میدونم که میری و تا مدتها خودت رو پشت سکوتت پشت سایه های موهومِ نبودنت قایم میکنی.

حالا میفهمم که ندونستن هم همیشه عیب نیست این بار پرسیدن عیب بود. کاش نمی خواستی بدونی.

+خداحافظی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392 ساعت 23:23 توسط مستانه |


171- سال نو مبارک

روزهاتون رنگی تر از رنگهای بهاری

دلتون مملو از شادی های عید

باغ دلتون پر از شکوفه های زیبا

همه آرزوهای قشنگتون برآورده

ببخشید اگه تک تک بهتون سرنزدم برای عرض ادب و تبریک سال نو.

پیروز و سربلند باشید 

و ممنون از مهر بی پایانتون.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392 ساعت 0:32 توسط مستانه |


170- یادآوری

یادم نرود که بی بهانه ،بی چشمداشت پاسخی برای عشق هم میشود دوست داشت
پس زيبايي هاي کوچک را ببینیم و دوست بداریم حتي اگر بین عظیم ترین زشتي ها باشند


و آدمیان و اتفاق ها را همانطور که هستند قبول کنم، نه آن گونه که دلم مي خواهد باشند.

يادم باشد که نه تنها دیگران را که خود را نیز دوست بدارم.

فراموش نکنم که من اگر خود با خويشتن آشتي نکنم هيچ شخصي نمي تواند مرا با خود آشتي دهد

يادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم که اگر نباشم نمی توانم به دیگران نیز مهر بورزم...

+یاد آوری های بعدی با شما:

+یکی هست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعت 22:13 توسط مستانه |


169- غیبت

دلم واسه همتون تنگ شده

ولی نمیدونم چرا نمی تونم ... نمیشه بیام اینجا

گره خوردم توو هم اساسی! سر کلاف رو هم گم کردم.

ممنون از دوستانی که به یادم بودند.

+ فعلا  یه مدت گوش کنید تا من از گرفتاری دربیام.گره ها رو باز کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ساعت 0:28 توسط مستانه |


168- بوی عشق و خیانت

خودش چهل سالش بود که یه دختر بیست و چند ساله رو گرفت . بنظر خیلی مومن،  معقول و خجالتی می رسه. ظاهر خیلی معقول و مودب و جدی داره. تازه دو سال و نیم از ازدواجشون گذشته بود خانومش فهمید که با یکی در ارتباطه و ابراز کرد .شوهره همچین کولی بازی درآورد که خانوم پریشون و پشیمون شد ولی سعی کرد فراموش کنه. بار دوم تقریبا دو سال بعد بود که مهمونی بودند که الارم اس ام اس موبایل شوهره رو شنید و گوشی خواست به شوهره بده که اول پیغام رو رو صفحه اصلی دید ... یه قربون صدقه مشتی ... رفت و گوشی رو به شوهره داد و سکوت کرد.... در چند روز بعدی با نامه نوشتن و کم حرفی بهش فهموند که از دستش ناراحته .... شوهره هم براش نوشت که اشتباه میکنی و این یه مسئله کاملا یه طرفه ست و در محیط کار مجبورم که تحمل کنم و هیچکی مثل تو نیست و من زن و زندگی و بچه ام رو دوست دارم.

تا اینکه..... حالا بعد دو سه سال وقتی آقا پای لپ تاپ بخاطر سرعت پایین اینترنت نتونسته بود به ایمیلش دسترسی پیدا کنه و همینجور بلند شده بود رفته بود.... خانوم اومد و خواست آرشیو مکالمات خودش رو چک کنه که ناخواسته به صفحه شوهرش که از قبل باز مونده بود رسید. و دید که بله همچنان روابطی وجود داره. قربون صدقه ها و بوس و آغوش های مجازی و مرور خاطراتشون که حاکی از روابطی واقعی داره هنوز هم پا برجاست و این دو سال آرامش به دلیل منتقل شدن اون همکار خانوم به جای دیگری بوده.

حالا خانوم خونه مونده بی تکلیف و پریشون که باز این بار رو چه کنه. اگه به روی خودش نیاره از درون نابود میشه و می ترسه که اگه ابراز کنه که ماجرا رو میدونه حریم ها شکسته بشه و زندگیش با یه بچه از بین بره.

مشکل اینجاست که هیچ کی باورش نمیشه که آقایی با این ظاهر محترم و خانواده دوست و دلسوز همچین خطایی کرده باشه. اونم با یه دختر جوون. هرچند که خانومش هم جوونه.

انگار که فقط ازدواج کرده که مجوزی برای هوس هاش داشته باشه اونم با کسی که روابط خونوادگی نزدیکی دارن و نشون دادن اختلافشون تف سر بالاست.

ازم مشورت خواست... من واقعا نمیدونم چی بهش بگم که اوضاع زندگیش بدتر نشه.

+ ادامه مطلب که جایی خوندم و بی ربط به ماجرا نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ساعت 11:18 توسط مستانه |


167- دلتنگ روزمره

هر چه به گوشش میخوانم که ول کن بابا . دست از سرم بردار . من متاهلم . بچه دارم . وقت ندارم برای تو . باید به زندگیم برسم. به ترو تمیز کردن خانه باید به فکر آشپزی و ناهار ظهر همسرم. مشق و درس فسقلی ام باشم. انگار عاشقم شده. رها نمیکندم. ده روزی ست که از زندگی افتاده ام. از خواب و خوراک و حتی نفس کشیدن . خسته شده ام خسته. کاش دست از سرم برمیداشت. همه اش دلشوره دارم. سرم داغ ست . حالت تهوع دارم .درد سراسر تنم و  اضطراب تمام دلم را تسخیر کرده.می ترسم آخر این طپش های مدام قلب کار دستم بدهد.دلم روزهای عادی و فکر راحت همیشه را می خواهد. روزهای کار و  روزمره ام را. که صبح فسقلی را که راهی کردم لیوان چای بدست پای لپ تاپم بنشینم و وب گردی کنم . به نوشته های دوستانم لبخند بزنم و سری به شعر و داستانک ها بزنم و با دوست راه دور و خواهرک بلاد غریبم کمی کل کل صبحگاهی داشته باشم و به آشپزی و تمیزکاری خانه برسم و روزهای کاری را به سر کارم بروم.

دلم تنگ شده برای آغاز یک روز واقعی در دنیای مجازی با دلی راحت نه در حضور این عاشق سمج که زل زده در چشمانم راه نفسم را گرفته و با حضورش رمق از تنم رفته. تو را به جان مادرت برو جناب آقای آ.ن.ف.ل.و.ن.ز.ا!

+از lara fabianبشنوید

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391 ساعت 8:28 توسط مستانه |


166- سیر

توو محل کار بچه ها ناهار میخوردن. به منم تعارف کردن. ترشی خوش رنگ و لعابی هم داشتن. یه کم چشیدم ،نخوردم. اصلا میخواستم برگردم خونه واسه ناهار. اگه یه کم هم میخوردم سیر میشدم و نمیتونستم خونه چیزی بخورم.

رفتم سر تجریش که سوار تاکسی خطی بشم. یه خانومه ایستاده بود که منتظر بود ماشین پر بشه وگرنه که سوار ماشین گذری بشه. تا من سوار شدم پرید تو ماشین. هی روش رو برگردوند و با روسری اش جلو دهنش رو گرفت. هی زیر لب یه چیزایی میگفت . فهمیدم که داره در مذمت سیر میگه. دیدم خیلی ناراحته گفتم که من که متوجه بوی سیر نشدم خودتون رو ناراحت نکنید من اصلا اذیت نشدم ...بو نمیاد که!

وقتی داشت سر فرمانیه پیاده میشد یه چشم غره ای رفت و گفت بنده خدا  سیر خوردی و دهنت بو میده اونوقت....

تازه فهمیدم که ترشی که توو محل کار بهش ناخونک زدم سیردار بوده!!!!

+ خاطره یک دوست.

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 ساعت 8:47 توسط مستانه |


165. مراقب یا مراقبه

این روزها باید مراقب بود .مراقب همه چیز. باید بپایی کلامت را که از پرچین ادب یهو پا ورنچیند آنور. مراقب دلت باشی که به نگاه ناگهانی سست نشود، نلرزد. مراقب باشی گول ظاهر نام و نشان ها، پُست و مقام ها را نخوری. مراقب باشی هوس آنی را نکنی که برای تو رقم نخورده. مراقب دست های کج فکرهای کج و قدمهای کج باشی که گرفتارشان نشوی.

این روزها اگر هم شسته رُفته زندگی کنی دست،چشم، فکر و قدم های پاک داشته باشی و مراقب لغزش ها باشی باید که در ضمن آن حصار بکشی دور خودت مراقب تمام هجوم های بیرونی و درونی باشی.

به قولی...
مراقبــــه :
هرجائی نرفتن,هرکسی را ندیدن,هرچیزی را نخوردن,
هر حرفی را نزدن,هر فکری را نکردن,هر را هی را نپیمودن
و هــــــــــــــــــر چیزی را نخواســـــــــــــتن.

 

کاش میشد روزگار را با مراقبه زندگی کرد.

+ بشنوید گل و خار شهرام شکوهی را.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ساعت 8:57 توسط مستانه |


164- تک بودن

افراد حس متفاتی دارند در مقابل مورد توجه دیگران بودن ... نه که بد باشد اصلا در ذات آدم سالم ست که بخواهد مورد توجه خاص باشد . 

اینکه موفقیتت تو را آنچنان بالا ببرد که  توجه دیگران را به خود جلب کنی بسیار هم پسندیده ست اما نه اینکه ظاهرت چنان عجیب و غریب باشد که هر کس از کنارت رد شود برگردد و یک بار دیگر براندازت کند. من اینگونه جلب نظر ها را نمی پسندم . هر چند که دوست هم ندارم ظاهرم کپی برداری از سر و وضع دیگران باشد. همیشه سعی میکنم انتخابهایم کمابیش تک اما برازنده و سنگین باشد.

اینها مقدمه بود بر اینکه بگویم احساس دوگانه ای داشتم این مدت در برابر نگاههای متعجب و پرسشگر افرادی که اتومبیل جدید ما را می بینند و مرتب بوق میزنند یا دنبالمان می آیند ....عقب و جلو میکنند تا بفهمند این ماشین تازه از کدام کارخانه و شرکت ست.

نه که فکر کنید ماشین ما چیز عجیب و غریبی ست ها.... نه . فقط جزء اولین هایی ست که از کمپانی تحویل گرفتیم... از همین ماشین های ثبت نامی داخلی ست... گفتم که فکر نکنید دارم پز میدهم مثلا.

این دومین باری ست که جزء اولین تحویل ها اتومببیلمان را میگیریم. و همین باعث شد که از اطرافیان هم بشنویم که شما همیشه باید تازه ترین را داشته باشید؟ و ...

خلاصه که داشتن یک چیز تازه و تقریبا کمیاب ـدر حال حاضرـ با سنگینی نگاه ملت خوب و بد احساساتم را در هم ریخته بود.

همین!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391 ساعت 13:48 توسط مستانه |


163- همزیستی

مثل بچه کبوتر لانه گم کردۀ بی مادر به آغوشم پناه می آورد .... تا مدتها به تخت سینه ام می چسبد .

رهایم نمیکند. به هم خو میکنیم در طول مدت همزیستی مان.

اما گذشت زمان هم او را بی تابِ پریدن از من میکند و هم مرا کلافه ... بال بال میزند که از سینه ام بپرد بیرون... کمکش میکنم اما انگار پریدن یادش رفته...پایش سنگینی میکند ...

با اینکه به بودن با هم عادت کردیم ولی انگار هر دومان خسته شدیم ....

کاش بروی و با آرامشِ سلامت تنهایم بگذاری .... ای سرفۀ ملعون!!!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391 ساعت 23:2 توسط مستانه |


162- یلدا

  • یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود
  • یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود. «ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.»

     

    یلدایتان به مبارکی و پر نور و پر خاطره باد.

    + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391 ساعت 23:16 توسط مستانه |


    161- مسابقه عکس کودکی

    اگه دوست داشتید میتونید توی یه مسابقه حدسی شرکت کنید.

    بعضی از دوستان تصویر کودکی شون رو به مسابقه گذاشتند

    برای شرکت به وب  عالمی نوشت تشریف ببرید.

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 ساعت 0:48 توسط مستانه |


    160- بیماری لعنتی

    میدانم چقدر دلش برای آن جفت پاهای چابکش تنگ شده

    دلش برای کوهنوردی برای دویدن های شادمانه برای پیاده روی های پاییزی تنگ شده 

    اصلا همه اینها به کنار دلش هوای این را کرده که کارهایش را بدون فشار و تقلا، بی احساس سنگینیِ نگاه دلسوزانه اطرافیان انجام دهد.

    با اینهمه غرورش را حفظ میکندد.در برخاستن از کسی کمک نمیگیرد بارها به زمین میخورد و با دستانش پاهای سنگین وبی حس را آنقدر جا بجا میکند و خود را به تکیه گاه می رساند که بتواند بلند شود.

    سعی میکنم کمتر به دیدارش بروم. میترسم اشک جمع شده در چشمانم را برای ناتوانی اش ببیند. دلم آتش میگیرد وقتی میبینم به هم سالان خود که در حال بگو بخند کمی دورتر از اویند و متوجه صحبتهایشان نمیشود ملتمسانه می گوید که نزدیکتر بیایید تا من هم شریک خنده هایتان شوم.

    آخ چه بگویم از این بیماری لعنتی که نه سال ست رهایش نمیکند.و خوشحالم که اینقدر امید به بهبودی دارد.چندین سال ست که فکر میکند خوب میشود و باز به سراغ نامزدش میرود.

    آمین شما را میطلبد دعای شفایش!

    +اللهم اشف کل مریض.

    + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391 ساعت 8:30 توسط مستانه |


    159- گرفتار

    دلم واسه همتون تنگ شده ولی همچین گرفتار روزمرگی شدم که نه وقت خوندنتون رو میکنم و نه زمانی برای نگارش پیدا میکنم . پس فقط به سهیم کردن شما دوستان خوب در شعر خوبی که خوندم بسنده میکنم.
    باقی بقایتان ...جانم فدایتان!
     
     
    +قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
    نه،
    هیچ اتفاقی نمی‌افتد
    روزها
    همان‌طور به رود شب می‌ریزند
    ...
    که شب‌ها
    به سپیده‌ی روز ...
    نه پرده‌ای به ناگهان کشیده می‌شود
    نه سرانگشت شاخه‌ای
    به هوای ماه می‌جنبد .
    و نه تو
    از راه می‌رسی !

    قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
    مثلن این‌که :
    تو با شاخه‌ای گل سرخ در دست‌هات
    از راه برسی و ...
    نه ،
    عین روز روشن است ،
    تو رفته‌ای بازنگردی
    و من
    مانده‌ام پشت این همه کاغذ سیاه
    تا هر لحظه
    به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد
    فکر کنم!

    ( رضا کاظمی )
    + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ساعت 14:21 توسط مستانه |


    158- دکوراسیون جدید

    احساس غریبگی که نمی کنید با این دکور جدید خانه مستانه؟

    هر چند بار هم که تغییر ایجاد کنم در قالب وبلاگم باز تم بنفش انتخاب میکنم.

    دست خودم نیست خب!!!

    من بنفش را عاشقم.شایدم اون من رو دوست داره که ولم نمیکنه!

     

    + اینهم یه شعر واسه بی محتوا نبودن پست:

    درخت که می شوم

    تو پائیزی !

    کشتی که می شوم

    تو بی نهایت طوفانها !

    تفنگت را بردار

    و راحت حرفت را بزن !

    "گروس عبدالملکیان"

    + نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391 ساعت 11:21 توسط مستانه |


    157- غیر منتظره

    هزار و یک حرف آماده کرده ام.

    هزار و یک تپش قلبم را نمی توانم آرام کنم ؛  قاطی میشود با بوق های تلفن.

    زود برداشتنت را تشخیص نمیدهم که از التهاب انتظارست یا موقعیت محیط.

    کاش خودت را به نشناختن نمیزدی تا مجبور شوم دوبار اسمم را بگویم.

    آنقدر آرام ، جدی و خونسرد برخورد میکنی که تمام شوق گفتارم می پرد...

    وقتی تازه دل به حرف زدن میدهی که دیگر ذوقم کور شده.

    تبریکم را که با دنیایی مهر و عشق روبان پیچ کرده بودم گوشه حرفهایم میگذارم انگار که چیز مهمی نباشد.

    میخواستم تماسم غیر منتظره ای باشد که به نشاط بیاوردت اما واکنش دیرهنگامت برای ابراز احساسات چنگی به دلم نزد. من بیشتر از رفتار تو شگفت زده شدم تا تو از تلفن من!

    +تولدت مبارک دورِ نزدیک!

    + ادامه مطلب


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 12:34 توسط مستانه |


    157- ممنوعیت

    یک وقتهایی هست که نباید یک کاری کنی یا چیزی بخوری چون برایت ضرر دارد چون نبایدش قوی تر از خواسته توست.مثلا  به شکلات آلرژی داشته باشی و با خودنش به خارش بیافتی.

    گاهی هم نشاید که تو این کار را بکنی نه که آنچنان ضرری برایت داشته باشد ولی ممکن ست عواقبی داشته باشد که در شان تو نیست. مثل اینکه نوشیدنی نشاط آور بخوری و کارهای سبک مغزانه کنی.

    گاهی نه ضررست نه آبرو بلکه خودت ،خودت را منع کرده ای از چیزی. هم دلت میخواهد و هم نمیخواهد

    فقط میترسی ... می ترسی از عادت.

    از بودنش میگریزی که مبادا نبودنش کلافه ات کند. هی پشت دستت را داغ میکنی که جیزست نرو طرفش. نخواه! که اگر خواستی و نبود دلت بهانه می گیرد پا میکوبد ... نمیتوانی برایش مهیا کنی ، شرمنده دلت میشوی.

    ولی همین دل دل کردن هایت دست از سر ناخودآگاهت که برنمی دارد . مرتب با کفش و بی کفش می پرد وسط خیالبافی هات. هی سلام نکرده جست میزند وسط خوابهایت. تا حواست پرت میشود ، برش میدارد میبرد قایمش میکند پیش خودش .. که هی فلانی حواست پیش من است ها...  دنبالش نگرد.

    آنوقت ست که ناسزای دنیا را به خودت میدهی که این چه سختگیری بود که کردم که حالا خجالت میکشم بروم دنبال دلخواسته ای که بیخودی منعش کردم از خودم .

    .... اصلا ولش کن با این حرفها دهن دل شیرین که نمیشود هیچ ، اوقاتش هم از دلتنگی تلخ میشود.

     

    +

    رویاهایم گم شده اند

    تا تو نیایی ،

    و به روزهای خوب شهادت ندهی ،

                          برایم المثنی صادر نمی کنند


    "بهار منصوری"

    + نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391 ساعت 12:3 توسط مستانه |


    156- حواسپرتی تا کجا؟

    ۱.خانومه با کلی چیتان پیتان از عابر بانک پول گرفته و داره میره سوار ماشینشون بشه. مکث کردم که به هم نخوریم. در ماشین رو باز کرده که سوارشه... یه دفعه میگه ببخشید!!! و در ریو بنفش رو میبنده و میره سوار پراید مدادی جلویی میشه!!!یعنی جای ماشین هیچ، رنگ و مدل ماشین هم فرق نمیکرد یعنی؟

    ۲.دارم ناهار درست میکنم. پاکت میگوهای خشک رو در میارم که کمی ازشون بردارم. بعد پاکت رو گره میزنم و میذارم سرجاش. وقتی میخوام میگوها رو بشورم میبینم نیستند... یعنی اصلا برنداشتم. برای بار دوم باز همین صحنه تکرار میشه. و سومین بار دیگه پشتم رو بهش نمیکنم که وسط کار فراموشش کنم یک سره از توو پاکت میگو درمیارم و میشورم بعد پاکت اصلی رو میبندم و سرجاش میگذارم.

    ۳.فکر میکنید چی میشه که آدم بیش از یک سال و نیم توی یک سری لیوان صبح شیر بخوره. ظهر آب و عصر چای... اونوقت یه دفعه فکر کنه که این لیوانا جدیدن و بپرسه: اینا رو امروز خریدی؟ قیافه من دیدن داشت!!! اونوقت واسه اینکه خودش رو نبازه میگه لیوانا آشنا بود ولی تا حالا نقش رووش رو ندیده بودم.

    +شما چی، حواسپرتی جالبی داشتید ؟

    + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ساعت 12:2 توسط مستانه |


    155- رسیدن همه چیز را خراب میکند

     

    همیشه وقتی عطش رسیدن به کسی یا چیزی رو داری، تمام همّ و غمت رو بکار میگیری ، همه هوش و حواست پی اون و بدست آوردنشه... ولی وقتی توو موقعیت مورد نظر قرار میگیری می فهمی که اینهمه اشتیاق که خرج کردی ، همچین هم به دلت نچسبید...

    به قول شاعر /رضا کاظمی/ رسیدن همه چیز را خراب میکند.

    در فراق امیدی هست که در وصال از بین میرود. پس همیشه از رسیدن به مقصود نمیشود دلشاد بود.

    شاید آن چیزی نباشد که در رویا پروریده باشی.

    از لیوان‌ها
    به لیوان ِ شکسته فکر می‌کنی
    از آدم‌ها
    به کسی که به دست نیاورده‌ای
    به کسی که از دست داده‌ای
    همیشه
    چیزی که نیست
    بهتر است

    "علیرضا روشن"

    +حس میکنم تو رو

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ساعت 8:39 توسط مستانه |


    154- خداحافظ

    این بار دوم ست که دوستی با ادعای رفاقت چندین ساله و صمیمیتهای به ظاهر عمیق فقط ۴۸ساعت مانده به پروازش به دیار دور زنگ میزند و خداحافظی میکند.و اذعان میدارد که وقت دیدین کسی را ندارم. آنهم کسی که همیشه گوش شنوای درددلهای طاق و جفتش بوده ام.. در تمام سختی هایش سنگ صبورش. او که خدای معرفت میدانست خودش را. تازه حواله میدهد از بقیه بچه های گروه چهار پنج نفری مان هم از جانب من خداحافظی کن. حالا بقیه هم گمان میکنند که من میدانستم و پنهان کاری کرده ام...هم آنها از من دلخورند، هم من از خودم، بخاطر تمام رفاقتهای بی سرانجام.

    چرا فکر میکنند که تا لحظه رفتن نباید کسی از رفتنشان خبردار شود. دوستی ۲۰ساله ارزش یک خداحافظی دیداری را هم ندارد؟

    یعنی فرنگ رفتن اینقدر جذبه دارد که همه گذشته ات را نرفته ،فراموش کنی. مایی که چند سال پیش برای شهر به شهر شدن همین دوست اشک ریختیم هردو.

    کاش آنجا تنهایی های غربت را که کشید یاد دوستان وداع نکرده اش بیافتد.

    دلم گرفت از دوستی ها ... از این روزگار بی معرفت.

    یادم می آید دبیرستان که بودم به پدر پستی پیشنهاد شد که باید تغییر مکان میدادیم و به شهر دیگری میرفتیم. اما من آنقدر با دوستانم سر این دوریِ مسجل نشده بی تابی کردیم که پدر را از قبول شغل جدید منصرف کردم.

    منظورم اینست که وقتی از احساساتت اینقدر مایه میگذاری برای رفاقت ، انتظار جزئی برگشت عاطفه را اگر داشته باشی ، توقع بی جایی نیست.

    + سلام / خداحافظ

    +متن و دانلود ترانه

    + نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391 ساعت 8:50 توسط مستانه |


    153- تنگی

    فرقی نمیکند

    دلت تنگ باشد برای یک دوست!

    لباست تنگ ؛ برای یک مهمانی،

    یا تنت تنگ باشد برای روحت!!!

    تنگی کلافگی می آورد و بی تابی.

    پس گشاده روو؛

    گشاده دست

    و گشاده دل باش

    تا آرامش جان و

    آسایش تن داشته باشی.

     

    +

    دلم نه عشق می خواهد و نه دروغهای قشنگ ؛
    نه ادعا های بزرگ و نه بزرگ های پر ادعا ،
    دلم یک فنجان قهوه داغ می خواهد و یک دوست ....
    که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد !!!!
    + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ساعت 7:47 توسط مستانه |


    152- دستِ دلم می لرزد

    دست و دلم می لرزد. حتی تنم . انگار که یک دفعه آب یخی روی هیکلم ریخته اند وسط یک هوای برفی زمستانی. حد لرزیدنم را میگویم.سرد نبود و سردم بود. محض تردید دلم بود .... بال بال زدنی بدون اینکه  پر داشته باشی و پرنده باشی.

    انگار که دستم به لکنت بیافتد برای تایپ حرفهایم. دلم دریای مواج بود... طوفانی ؛سرد و تار ... ته گلویم شور و تلخ از موجهای سرکشی که تن به صخره ها میکوبند. دل به دریا زدم.

    بین تک واژه های پاسخت پی یک دنیا حرف گشتم. دنبال تمام نگفته ها و شنیده ها. همۀ با هم گذراندن ها. انگار که گم کرده ام تمام خاطراتم را در جایی ...وقتی دور از اینجا و حالا.

    روزه سکوتت را گشودی به کلامی کوتاه،  اما دریغ که نوشیدن آب شور در کویر نتیجه عکس دارد.جای سیراب شدن به عطشم افزود...

    شک ندارم که می خواهی بمانی... شک نکن و بخواه که بمانی!

    دستِ دلم می لرزد، نکند دل به سراب ببندم باز.

    + نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391 ساعت 0:4 توسط مستانه |


    151- به خوابم که می آیی...

    از ملاقات مشتاقانه مان که خیلی وقت بود برایش سر و دست میشکستیم یک سال میگذرد اما نمیدانستم که همین دیدار، بشود آخر خط ریل قطار دوستی مان. همان شد که بی هیچ حرفی و دلخوری از هم بریدیم. شاید اگر نمیدیدم همدیگر را هنوز با هم دوست بودیم. شاید هنوز دوستی مجازی مان برقرار بود. مدتی ست که خاموش می آییم و می رویم . هم دلم میخواهد حرفی بزنم هم نمی خواهم. شوق دارم و ذوق هم کلامی ندارم. مایی که همیشه انفجار شادی بودیم از روشن بودن چراغ هم چه شدکه اینقدر دور شدیم.

    سعی کردم فراموشت کنم . حتی تلقین که دیگر دوست ندارم با تو هم صحبت شوم... فکر میکنم موفق هم شدم . اما هر از چندگاهی پا که به خوابم میگذاری باز به هم میریزم. دلتنگت میشوم. پر میکشم به روزهای خوبمان .

    کاش الان بودی... کاش اصلا نبودی.

     

    + نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391 ساعت 19:22 توسط مستانه |


    150- معضلی به نام مشق

    امسال فسقلی مشق نوشتن داره اونم از روز اول. یکی دو روز اول خوب بود ولی انگار نتونسته با معلمش ارتباط عاطفی برقرار کنه. وگر نه میدونم از معلمی که دوستش داره حرف شنوی داره. مثل زمان مهد و آمادگیش.

    روزای اول انگار یاد گرفته بود واسه فرار از مشقِ سر کلاس بره توو دفتر معاون ها . اونا عاشقش شدن حتی برای صبحونه می برنش پیش خودشون مهمونش میکنن و تغذیه اش رو واسش توو یخچال نگه میدارند. خیلی تعریفش میکنن.... اما همین لطف اونا با عث میشه که تکالیف سرکلاسش رو ننویسه و کار من توو خونه زیاد بشه.

    کش مکشمون سر این موضوع زیاد شده. اگه نخواد بنویسه جد و آبادمو میاره جلو چشمم ولی اگه تصمیم به نوشتن بگیره بعد از همه حرص خوردن های من خیلی زود یک صفحه سرمشقش رو مینویسه نقاشیش رو هم میکشه. مثل دیروز!

    اونوقت بهش میگیم تو که می تونی اینقدر خوب و تمیز و سریع بنویسی پس چرا اعصاب ما رو خرد میکنی؟

    چی جواب بده خوبه؟

    میگه من میتونم موتورم روشن کنم زود بنویسم ولی میخوام شما رو اذیت کنم.

    بچه است تربیت کردیم؟ واااالا...!

    + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391 ساعت 8:0 توسط مستانه |


    149- نرمه های نارنجی

    میوه های پاییز هم مثل نماد خزان اغلب زرد و نارنجی اند... شاخص ترینشان همان میوه های نرم و نارنجی ست که فقط مخصوص همین فصل ست. شیرینی اش هم خاص و شانسی ست... خرمالو!

    عاشق خرمالو ام
    نه خرمالوهای نرسیدۀ بازاری که رنگ پریده و سفتند و صورت آدم را به هم میکشند از مزه نامطلوبشان
    خرمالوهای نارنجیِ پر رنگِ شیرینِ کودکی
    از آنهایی که بچگی هایم روی درخت خانه مان بود و هی تالاپ می افتاد زمین از رسیدگی مفرط و حیاط را کثیف میکرد...
    من، گنجشکان، مورچه ها همه از آن سهم داشتیم
    شیرین و خوشمزه بود. تاج سبزش را که از سرش بر می داشتیم ، میشد حسابش را تا ته را با قاشق چایخوری رسید. یا اگر از کمر نصفش میکردیم ذوق ستاره قشنگی را میکردیم که وسط دل خرمالو نشسته بود. 
    تمام خانه هایی که خرمالوهایشان خوردن داشت یا فروخته شدند یا تبدیل به آپارتمان  شدند یا صاحبشان رفته از میوه های بهشتی سهمش را بگیرد و سر ما بی کلاه مانده. دیگر خیلی کیفور نمیشوم از خوردن خرمالوهای غریبه. خرمالوهای حیاط کودکی و خانه خاله جان و درخت همسایه خان عمو مزه دیگری میداد.

     الان طعم گس بد خلقی درخت را میدهد که کودکانش را به بلوغ نرسیده ازش جدا میکنند.
    که هوای آلوده شهر را نفس کشیده است. که با جان و دل آبیاری نشده و فقط به بهای فروش میوه اش ازو مراقبت میشود. نه به ذوق نرمه های نارنجی اش و شوق تعارفی بردنش.همین ست که خرمالوهای میوه فروشی مزه شیرین عشق پاییزی را ندارد.

    +

    فصل عوض میشود
    جای آلو را
    خرمالو میگیرد
    جای دلتنگی را
    دلتنگی
    "علیرضا روشن "

    /باران بنفش با پست "خرمالوهای واگیر"ترغیبم کرد به نوشتن درباره خرمالو

    /شعر پیوست را هم چند روز قبلش روی گووشیم فرستاده بود.

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ساعت 7:50 توسط مستانه |


    148- تمسخر

    همیشۀ عمرم از مسخره کردن دیگرون متنفر بودم. نه خودم کسی رو به استهزا گرفتم و  نه در موقعیتش با دیگرون همراهی کردم.شاید در زمان دانشکده از خیلی از وضعیتها ریسه هم میرفتیم و برای هم تعریف میکردیم و می خندیدیم ولی هرچی فکر میکنم میبینم فقط از سر دلخوشی جوونی بود نه واسه تحقیر دیگرون. حتی از جک هایی که یک قوم یا فرد خاصی رو مضحکه میکنند خوشم نیومده. و به خنده ام نمیندازه.

    به نظرم میاد که اگه کسی رو مسخره کنم حتی اگه باد هم به گوشش نرسونه یه جایی باید تقاصش رو پس بدم. نه حتی مضحکه کردن که ایراد گرفتن و قضاوت کار دیگرون هم همین عواقب رو توو ذهنم میاره. قدیمیا خوب میگفتند که منع دیگران نکن ، سر خودت میاد.

    حالا دارم فکر میکنم که اون خانومی که سن مادربزرگ منو داره و خیلی هم آسیب دیده ست. هر کدوم از بچه هاش یه مشکلی دارند و خودشم معتقده که "هر آدم پیری رو که توو جونیم مسخره کردم بابت راه رفتن و کمر دردش به همون درد مبتلا شدم "، چرا هنوز در دهه هشتم زندگیش دست از مضحکه دیگرون برنداشته. چرا هنوز از کار بقیه ایراد میگیره وقتی نه موقعیت اونا رو داره نه خودش در وضعیت بهتری قرار داره.

    چند روز پیش با دو فردی که ازدواج کرده بودند برخوردیم و هر دو رو با چشم استهزا و تحقیر نگاه میکرد و ازشون تعریف میکرد با اینکه خودش یه دختر مجرد سن بالا داره که از چندتا بیماری رنج میبره که درسته شاید به نظر بقیه خیلی مشکل به حساب نیاد ولی خودش خیلی عذاب میکشه و اگر قصد ازدواج داشت این بیماری ها مانعش میشد.با اینهمه هر کس که میخواد ازدواج کنه میگه واسه چشه شوهر ؟

    حالا براتون از دو مورد پیش اومده بگم:

    یکی ازونا دکترا داره کار و بارش خوبه هم از نظر اجتماعی و هم مالی. ازدواج اولش نیست و در ضمن شوهره هم ازدواج دومش بوده و بچه هاش رو به خونه بخت فرستاده بود.... هم سن همین دختر هست.  موضوع تمسخر این بود که "خاک توو سرش با اینهمه حقوقی که میگیره شوهر واسه چش بود ... این که شوهر میکنه باز میخواد طلاق بگیره توو این سن و سال ... وااا خیلی زشته بشین زندگیت رو بکن . خیلی به مردا محتاجی؟"

    مورد دوم دختر کم سن و سالی که از لحاظ ظاهری یه کم تپل و قد کوتاه و یه خورده لوده معاب. همیشه مورد استهزای این مادر و دختر. در صورتی که خانواده خیلی محترمی داره و من هم چیزی ازش ندیدم . خیلی هم دوستش دارم. حتی وقتی دانشگاه قبول شد کلی مسخره کردند که مگه این چیزی حالیشه که بره دانشگاه. حالا رفته لیپو ساکشن کرده یه کم اندامش رو فرم اومده ظاهرن شوهرش دادند و پدر دختر که وضعش خوبه کمک کرده و براش خونه مبله تدارک دیده . حالا همین شده موضوع دست خانوما که " ایـــــــــــــن چطور شوهر گیرش اومد ؟ خب باید هم یه چیزی بِدَن که ببرنش. باید بریم سرمون رو بکوبیم به دیوار...." حتی وقتی بیچاره دختره داشت می رقصید هی با چشم و ابرو نشون بقیه میدادنش که ببین و بخند...

    منم عصبانی شدم گفتم مگه چشه بیچاره؟ ... اما افاقه نکرد . آخر گفتم بابا زشته مامانش بغل دست من نشسته خوبیت نداره .

    وای چقدر حرص خوردم اونشب!!!!

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 8:29 توسط مستانه |


    147- کلاف سر در گم

    پیرزن ژاکت قدیمی را دست گرفته و تلاش میکند بشکافدش. دانه به دانه رج به رج. گره ها کور شده اند بعد این همه مدت . با حوصله باز میکند و می شکافد و دور زانوهایش کلاف میکند. تمام که شد دست بر زمین و نالان از درد زانو بلند میشود. کلاف را می شوید و بند می اندازد. چک چک چک خاطرات سالهای دور از ژاکت شکافته و کلاف خیس می چکد. تا تمام آبش گرفته شود و آماده گلوله کردن شود شب شده.

    نوه ها و بچه هایش از راه میرند. کلاف دست بچه ها می افتد. کش و واکش میکنندش از دست هم. عصبانی میشوند و به هم پرت می کنندش.....

    حالا پیرزن مانده و یک کلاف سر در گم... پر گره و پیچ در پیچ...

    این منم در دستان بافنده روزگار ... چون کلافی سر در گم. کارها پیچ در پیچ و کلافه از به هم ریختگی روزهایم.

    وقت خواندن دل نوشته های دوستان را کم دارم. وقت نوشتن پیدا نمیکنم.

    دلم برای همه تان تنگ شده. در فرصت مناسب به دیدن همه می آیم.

    پیروز باشید و سرفراز.

    ادامه مطلب تقدیم به همه دوستان گلم:


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391 ساعت 8:30 توسط مستانه |


    146- باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

    عشق از آنجایی شروع میشود که من و تویی وجود نداشته باشد...

    که مقیاس اندازه گیری دستت نباشد که به ازای فلان در انتظار بهمان باشی...

    که اگر دلی دادی با بهانه کوچک و بزرگ نخواهی پس بگیری...

    که گرو کشی نکنی .باج ندهی برای خواسته های کوچک و بزرگ!

    باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی!

    و اگر پا به حریم خصوصی دل کسی گذاشتی ، حواست را جمع کن، نکند بشکنی حرمت های خانه اش را که مسئول درگیر کردنش هستی. که بدانی دلش تا تنها بود فقط خودش بود و تنهایی ...اما با آمدنت و گرفتار کردنش به دوست داشتن وابسته اش میکنی به حضورت . پس رهایش مکن بی دلیل که پس از تو تنها میشود باز اما این بار با غم نبودن تو  آمیخته شده و دردناک ترست.

    +جمله های اولین نوشته ام را یکبار در نظرات وب لاگ دوست عزیزی نوشته بودم قبلا.

    + نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1391 ساعت 23:34 توسط مستانه |


    145- حادثه بزرگراه

    حواسپرتی هستم که  پیاده از عرض یک بزرگراه در حال عبورم که ناگهان مثل باد از بیخ گوشم رد میشود... فرصت جا خالی دادن نیست برخورد میکند با تمام وجودم. دو سه دور دور خودم می چرخم ... آخر هم با مخ به زمین می آیم و دور کله ام پر از ستاره های چشمک زن میشود...

    کاش آهسته تر ویراژ میداد این ماشین خاطره ات در بزرگراه زندگیم!

    اما دیگر تصمیم گرفتم خودم را رها کنم از هر چه بند که به تو وصلم میکند. میخواهم وجودت را بی تفاوت شوم. از هر چه خاطره بازی ست دور میشوم. از هر دلبستگی دل میکنم. هر تماس و ارتباطی که تو را یادم بیاندازد را ممنوع کرده ام.

    چرا دست از سرم بر نمیداری؟ درست وقتی که احساس آزادی میکنم از زنجیز هر تعلق خاطری، سبک میشوم و دیگر به تو فکر نمیکنم، پا برهنه می پری وسط خوابهایم...

    چه می خواهی از جانم. می آیی دلتنگم میکنی و بیدار که می شوم نیستی.

    اگر هستی همیشه باش!.... نه ! میخواهی اصلا نباش!

    + شعری از عباس صفاری.

    دنیا کوچکتر از آن است
    که گم شده ای را در آن یافته باشی
    هیچ کس اینجا گم نمی شود
    آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
    چمدانشان را می بندند
    و ناپدید می شوند
    یکی درمه
    یکی در غبار
    یکی در باران
    یکی در باد
    و بی رحم ترینشان در برف
    آنچه به جا می ماند
    رد پائی است
    و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
    مثل نسیم سحر
    پرده های اتاقت را
    ....
     "عباس صفاری"

    + نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391 ساعت 21:45 توسط مستانه |